" href="/rss/" />















عطربهشت...

مهدی جان، یقین دارم با آمدنت،بهشت را به ارمغان خواهی آورد...

 

 

 

 

 

موضوعات مرتبط: مذهبی

نوشته شده در 94/3/27 ساعت 11:3 توسط . مریم... 2 عطر انتظار***

موضوعات مرتبط: بدون دسته

نوشته شده در 94/3/26 ساعت 22:31 توسط . مریم... ***بدون عطر انتظار***

 

شاید مرا دیگر نشناسی .

شاید مرا به یاد نیاوری .

اما من تو را خوب می شناسم .

ما همسایه ی شما بودیم و شما همسا یه ی ما و همه مان همسایه ی خدا .

یادم می آید گاهی وقتها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی .

و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم ؛

تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم .

خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی .

توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود .

نور از لای انگشتان کوچکت می چکید .

راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند .

یادت می آید ؟

گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان .

تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد .

اما زورش به ما نمی رسید .

فقط می گفت : همین که پایتان به زمین برسد ، می دانم چطور از راه به درتان کنم .

تو شلوغ بودی .

آرام و قرار نداشتی .

آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و

صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی .

اما همیشه خواب زمین را می دیدی .

آرزویی رویا های تو را قلقلک می داد .

دلت می خواست به دنیا بیایی .

و همیشه این را به خدا می گفتی .

و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد .

من هم همین کار را کردم ، بچه های دیگر هم .

ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد .

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را ،

ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم نه همسایه ی خدا .

ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ....

دوست من ،

همبازی بهشتی ام !

نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده .

هنوز آخرین جمله ی خدا توی گوشم زنگ می زند :

"از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است ،

اگر گم شدی از این راه بیا ."

بلند شو ...

از دلت شروع کن ...

شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم ...

 

 

عرفان نظر آهاری


 

موضوعات مرتبط: بدون دسته

نوشته شده در 94/3/15 ساعت 20:21 توسط . مریم... 6 عطر انتظار***

 

لیلی رفتن است ...
خدا گفت: لیلی یك ماجراست.ماجرایی آكنده از من.
ماجرایی كه باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یك اتفاق است.بنشین تا بیفتد.
آنها كه حرف شیطان را باور كردند نشستند.
و لیلی هیچگاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد.رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است.درد زادنی نو.تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت: آسودگی ست.خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی رفتن است.عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است.فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست.نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است.گرفتن و تملك.
خدا گفت: لیلی سخت است.دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است.همین جایی و دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی های زود...لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیك لحظه ای...
خدا گفت: لیلی زندگی ست.زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و میدانست لیلی تا ابد طول میكشد...
قصه عشق اما همه از مجنون بود...
.
.
.
-(عرفان نظر آهاری)-

 

به آهنگ زیبای مازیار فلاحی در بخش امکانات جانبی هم گوش کنید... خالی از لطف نیست...یاعـلـــــــــــــــــی

موضوعات مرتبط: شعر

نوشته شده در 94/3/14 ساعت 10:36 توسط . مریم... ***بدون عطر انتظار***

یا صاحب الزمان

 

به ماه رویت قسم که جانا

اگر که باشم گه ظهورت…

و گر تنم را حصار قبرم،

میان دستان خود فشارد…

زمانه با داغ دوری تو

گدازد این قلب چاک چاکم

دوباره سر بر ره تو سایم

به جانب پرچم تو آیم

به حسرت  تو بمیرم

و خون زخم‌های شکفته من…

زشوق دیدار روی ماهت...

به پیش پایت چنین نگارد…

تمام عمرم برای مهدی

شود وجودم فدای مهدی

سپاس گویم خدای مهدی

شنیدم آخر ندای مهدی….

تمام عمرم فدای مهدی…

 

اللهم عجـــــــــــــــــــل لولیک الفرج

 

یا صـــــــــــــــــــــــــــاحب الزمان


 میــــــــــــــلادت مبارک

موضوعات مرتبط: مهدوی

نوشته شده در 94/3/12 ساعت 16:21 توسط . مریم... 2 عطر انتظار***



هرشب میان خواب های خود
دنبال مضمون های نایابم
دنبال قدری واژه میگردم
دلخسته و غمگین و بی تابم

هربندبند شعر دستم را
میبندد و من اشک می ریزم
در گفتن ازتو ناتوان هستم
باواژه های خرد و ناچیزم

تا اینکه زیبا میشود خوابم
دست تو می آید به سوی من
مضمون فراهم میشود وقتی
تو مینشینی روبروی من

چشم تو مقتل خوانی بازاست
ازروضه ی مکشوف لبریزاست
گویا برای شعر مدت هاست
لبخندهایت هم غم انگیزاست

من شاعری از خاک ایرانم
تو یادگار کربلا هستی
آقای خوبم ، خوب میدانم
با گویش من آشنا هستی

من شک ندارم گویشم آقا
دارد میان قلب تو جایی
وقتی درون گوش تو مادر
با این زبان میخوانده لالایی!

حالا بگویم از کجای غم؟
با گویش آبا و اجدادم
درسینه ی من حرف بسیاراست
حالا که هستی رفته ازیادم

ها ! راستی از درد میگفتم
ارثی که از نام علی بردی
مثل پدر پای علی ماندی
سی سال هم خون جگرخوردی

یا بند بر دست تو افتاده
یا در گلویت استخوان داری
باغ ولایت سبز میماند
تا بر جگر زخم زبان داری

دست خزان آیا نمیدانست؟
باغ علی زردی ندارد که!
ها ! راستی بازویتان آقا...
در سجدها دردی ندارد که؟!

وقتی که پیش چشم خونبارت
خون خدا نقش زمین باشد
یعنی که داماد حسن باید
در غصه ها صابرترین باشد

آقای خوبم شعرمن هرچند
تعریفی از یک خواب تکراریست
این خوابهای هرشبم اما
زیباترین تعبیر بیداریست!


شاعر: محسن کاویانی


موضوعات مرتبط: مذهبی

نوشته شده در 94/3/2 ساعت 19:46 توسط . مریم... 2 عطر انتظار***


کسی از نام اباالفضل اگر دم بزند

عشق پیدا شود و خیمه به عالم بزند

دل، همان بس که به باغ تو شکوفا شود و

چشم بگذار که در وصف تو شبنم بزند

دست، هنگامه نقّاشی تو آه کشد

عشق، بگذار قرار همه بر هم بزند

دیده از نام اباالفضل چراغان شود و

تکیه بر کوچه آیین محرّم بزند

یک توسل به تو کافی است دری باز شود

عشق پیدا شود و خیمه به عالم بزند

 

میــــلاد آقا ابالفضل العبـــــــــــــاس

 

بر همه ی عاشقــــــــان مبارک

 

 

 

موضوعات مرتبط: مذهبی

نوشته شده در 94/3/1 ساعت 18:50 توسط . مریم... ***بدون عطر انتظار***



      قالب ساز آنلاین