" href="/rss/" />















عطربهشت...

مهدی جان، یقین دارم با آمدنت،بهشت را به ارمغان خواهی آورد...

 

از خدا پرسیدم چرا آدم اول عاشق میشه .... بعدتنها میشه ...؟

گفت منم اول عاشق شدم بعد تنها شدم ...!

 پرسیدم تو عاشق چه کسی شدی؟

 گفت: عاشق تو ....

 گفتم کی تنهات گذاشت؟

 گفت: خود تو ...!

 گفتم بزار بیام پیشت....

 خندید و گفت :

 من پیش تو ام .... تو کجایی!!؟

خدایا من نمیدونم کجاهستم الان...

دقیقا الان نمیدونم کجاهستم

خودت منو پیدا کن و دستمو بگیر

 خواهش می کنم...

 

 

چند سال پیش در یک  روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباس هایش را در آورد و خنده کنان

داخل دریاچه شیرجه رفت.مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد.

مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند.مادر وحشت زده به سمت دریاچه

دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود...... تمساح با

یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر اب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی

پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که

نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.

کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید و به طرف آنها دوید و با

چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.

پسر راسریع به بیمارستان رساندند......

دو ماه گذشت تا پسر بهبود پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی

بازو هایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد ، از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان بدهد.

پسر شلوارش را کنار زد و زخم هایش را با ناراحتی نشان داد.

سپس با غرور بازو هایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم. این ها خراش های

عشق مادرم هستند.

گاهی مثل یک کودک قدر شناس ،

خراش های عشق خداوند را به خودت نشان بده

خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند......

 

 

 

موضوعات مرتبط: بدون دسته

نوشته شده در 93/5/28 ساعت 19:15 توسط . مریم... 15 عطر انتظار***



      قالب ساز آنلاین